ماجراهای علمی باورنکردنی که به داستان‌های علمی تخیلی می‌مانند

به گزارش سرویس تازه های دنیای فناوری مجله تک تایمز ،

دنیای علم طی قرون‌ و سده‌های اخیر ماجرای عجیب و غریب و گاه هولناکی از سر گذرانده است که بسیاری از آن‌ها دست کمی از داستان‌های ژانر وحشت و البته‌ علمی تخیلی‌ محض نداشته‌اند. بوده‌اند کشفیات و اختراعاتی ملهم از کتاب‌ها و علمی‌تخیلی‌ها و البته در این بین ماجراهای علمی داریم که با داستان‌ها مو نمی‌زنند و به همین جهت از هر داستانی مبهوت‌کننده‌تر و به قولی عجیب‌تر از خیال هستند. نمونه‌هایی که در این مطلب ذکر کرده‌ایم تنها مشتی نمونه‌ی‌ خروار هستند؛ ماجراهای که کمتر شنیده‌ شده‌اند یا سوابق و اسناد قابل ‌اتکایی ندارند. به هر حال، در این مطلب تک تایمز سعی کرده‌ایم هشت ماجرای این‌چنینی را تقدیم شما خوانندگان عزیز کنیم. با تک تایمز همراه باشید:

چشمانِ باز زیبای خفته

چشمانِ باز زیبای خفته

در طول تاریخ، مردمان فرهنگ‌های مختلف آداب و رسوم خاص خود را برای تدفین و نگه‌داری مردگان داشته‌اند. مومیایی‌های مشهور زیادی وجود دارد که نمی‌توان به‌راحتی از بین آن‌ها یکی را انتخاب کرد، ولی یکی از دلخراش‌ترین داستان‌های مومیای مربوط به دختر ۲ ساله‌ای است که از زمان مرگ به «زیبای خفته» مشهور شده است. روزالیا لومباردو در سال ۱۹۱۸ در شهر پالرمو، در سیسیل ایتالیا متولد شد، او تنها دو سال داشت که زندگی کوتاهش به شکل غم‌انگیزی پایان یافت. پس از مرگ او که گمان می‌رود بر اثر ذات‌الریه بود، پدر هیستریک او به یک متخصص مومیایی اجساد مراجعه کرد و از او خواست که جسد دخترش را مومیایی کند.

این متخصص مومیایی موافقت کرد و جسد دختر را با فرمول مخصوص خود مومیایی کرد که تصور می‌شود ترکیبی از گلیسیرین، فرمالین، سولفات ‌روی، کلرید، الکل و اسید سالیسیلیک باشد. او چنان کار خارق‌العاده‌ای انجام داد که جسد روزالیا، با وجود اینکه بیش از ۱۰۰ سال از مرگ او می‌گذرد، همچنان در وضعیت فوق‌العاده خوبی حفظ شده است. البته باید گفت که اخیرا گزارش شده که در جسد علائمی از تجزیه نیز مشاهده شده است.

چشم‌های مُرده حتی نافذتر از دفعه اول به دکتر بوریو دوخته شده بودند

روزالیا از زمان مرگ در یک محفظه شیشه‌ای کوچک در میان کاتاکومب‌ها‌ی معبد کاپوچین پالرمو نگه‌داری می‌شود. این گوردخمه‌ها امروزه به مقاصد پرجاذبه‌ای از حیث «گردشگری تاریک» تبدیل شده‌اند،؛ جایی که همچنان هیچ‌ اثری از مرگ و گذر زمان روی چهره‌ی زیبای خفته ملاحظه نمی‌شود و حتی برخی گردشگران بارها و بارها عکس‌هایی از روزالیا گرفته‌اند که نشان می‌دهد چشمان او باز و بسته شده‌اند. مطمئنا این منظره ترسناک است؛ ولی توضیحات قانع‌کننده‌ای برای این تجربه‌ی عجیب گردشگران وجود دارد.

به گفته داریو پیومبینو ماسکالی، متصدی کاتاکومب‌ها‌ی معبد کاپوچین، آنچه بسیاری شاهد آن بوده‌اند یک توهم بصری است که بر اثر رد شدن نور از شیشه‌های جانبی محفظه به وجود می‌آید. اگرچه بعید است به توان این اثر را تنها به تغییر نور در طول روز خلاصه کرد؛ بلکه برخی پژوهشگران عقیده دارند که تغییر رطوبت نیز در این توهم بصری نقش دارد. موضوع دیگر اینکه چشمان روزالیا هیچ‌وقت کاملا بسته نشده بودند؛ بلکه همواره نیمه‌باز بوده‌اند. همین باعث شده است عوامل مختلف موجب شود چشمان دخترک گاهی در اثر توهم‌های بصری به ‌نظر باز و بسته شوند.  

مرگ رقصان

مرگ رقصان

به زمانی بازگردیم که هنوز پنی‌سیلین کشف نشده بود و کسی از میکروب چیزی نمی‌دانست. در دوران مورد بحث ما، یعنی قرن شانزدهم، طاعون فت‌ و فراوان بود. در حقیقت، طاعون خیارکی یا بوبونیک که به «مرگ سیاه» مشهور است، در قرن چهاردهم موجب مرگ حدود ۲۰۰ میلیون نفر شد تا به یکی از مرگبارترین موارد شیوع طاعون در طول تاریخ بدل شود. حالا اجازه دهید ماجرایی درباره یکی از عجیب‌ترین طاعون‌ها، یعنی طاعون رقصان تعریف کنیم.

هرچه این ماجرا عجیب به ‌نظر برسد؛ باید بگوییم که واقعیت دارد. در سال ۱۵۱۸، زنی در دهکده‌ای در استراسبورگ، فرانسه با طبلی شروع به رقصیدن در سطح دهکده کرد. و این شروع شیوع یک رقص همگانی بود و در روزها و هفته‌های بعد، بیش از ۴۰۰ نفر از اهالی دهکده‌های اطراف نیز به این زن پیوستند. نمی‌توان واقعیت را از شایعات مختلف در مورد آن به‌راحتی سوا کرد؛ ولی داستان به این شرح است که جمعیت که دائم بر تعداد آن افزوده می‌شد، بی‌وقفه‌ می‌رقصیدند. آن‌ها آنقدر می‌رقصیدند و می‌رقصیدند تا بمیردند.

جالب آنکه بیشتر تلفات ناشی از خستگی بودند؛ ولی بسیاری نیز بر اثر سکته جان دادند. در آنچه باید بدترین توصیه پزشکی تمام دوران‌ها بدانیم، پزشکان حاذق آن روزگار به مردم توصیه کرده بودند برای درمان طاعون باید بی‌وقفه و شبانه‌روزی برقصند. ولی در مورد بی‌وقفه رقصیدن مردم ازآنجاکه هیچ توضیح علمی وجود نداشت، بسیاری معتقد بودند که این رقصیدن نتیجه‌ی جادو، مسمومیت با گیاهان یا داروهای خاص یا هیستری جمعی ناشی از فشار استرس بوده است. فرضیه دیگری نیز بیان می‌کند که قربانیان تحت ‌تأثیر پدیده‌های طبیعی قرار گرفته بودند که موجب گرم‌ شدن خون می‌شود.

سرهای بُریده‌‌‌ای هوشیار

سرهای بُریده‌‌‌ای هوشیار

به روزگاری برگردیم که روش اجرای مجازات اعدام به وسیله دستگاهی به ‌نام «گیوتین» بود که از قضا و با وجود ظاهر وحشتناکش، انسانی‌ترین روش اعدام هم بود. گیوتین که احتمالا در فیلم‌های سینمایی زیاد دیده‌اید، اساسا از یک چارچوب چوبی و یک تیغه معلق تشکیل شده است. هنگام اعدام، تیغه به وسیله طناب بالا می‌رفت و پس از رها شدن با شدت روی سر قربانی می‌افتاد و آن را کاملا از بدن جدا می‌کرد.

حال شاهدان عینی بارها پس از اجرای اعدام اظهار داشته‌اند که سرهای بریده علائمی از نیمه‌هوشیاری بروز داده‌اند. بسیاری از افراد به این نتیجه رسیدند که برخی از این موارد از جمله چشمک ‌زدن، از تیک‌های طبیعی (حرکات غیر ارادی) هستند که به هنگام مرگ رخ می‌دهند. دیگرانی هم بودند که چندان مطمئن نبودند. در میان این افراد شخصی بود به‌نام دکتر بوریو که این مسئله به دغدغه‌ اصلی‌اش تبدیل شد و در این مورد تحقیقات زیادی هم انجام داد.

دکتر بوریو که شاهد اعدام یک محکوم در سال ۱۹۰۵ بود، به موضوع عجیبی برخورد. او در این مورد اظهار داشت:

آنچه توانستم بلافاصله پس از قطع سر متوجه شوم، پلک‌ها و لب‌های قربانی با انقباضات نامنظمی به مدت تقریبا ۵ یا ۶ ثانیه حرکت کردند. این اتفاق را تمام کسانی که آنجا حضور داشتند ملاحظه کردند. چند ثانیه صبر کردم. حرکات غیر ارادی قطع شدند. صورت شُل و چشمان هم نیمه بسته شدند و تنها سفیدی چشم قابل‌ملاحظه بود؛ درست به مانند آنچه ما پزشکان هر روز با بیمارانی که می‌میرند می‌بینیم.  

پس از آن بود که با صدایی تند و تیز فریاد زدم و دیدم پلک‌های (اعدامی) به آرامی بالا رفتند؛ آن هم بدون اینکه هیچ انقباض غیر ارادی در کار باشد. توجه شما را به این موضوع جلب می‌کنم که اینها با حرکتی یکنواخت، کاملا مشخص و عادی رخ می‌دانند مانند آنچه در زندگی روزمره برای کسانی اتفاق می‌افتد که از خواب بیدار شده‌اند یا به‌یکباره حواسشان پرت شده باشد. سپس چشمان او به من دوخته شدند و مردمک چشمان نیز کاملا متمرکز شدند. بنابراین من با یک نوع نگاهِ یکنواخت و مبهم و بدون احساس سروکار نداشتم. نگاهی که بسیاری وقتی در مورد مرگ صحبت می‌کنند از آن یاد کرده و می‌گویند که چشمان فلان آدم مُرده کاملا زنده‌ (به‌نظر می‌رسیدند) به من دوخته شده بود و… بعد از چند ثانیه، پلک‌ها دوباره به آرامی بسته شدند و سر به حالت اول برگشت.

اهالی تاسکیگی بدون اطلاع و رضایت به‌مدت ۴۰ سال سوژه‌های آزمایش بودند

دوباره فریاد زدم و این بار هم بدون اینکه هیچ حرکت غیر ارادی در کار باشد، به‌ آرامی پلک‌ها باز و چشم‌های زنده‌ی او حتی نافذتر از دفعه اول به من دوخته شدند. سپس پلک‌ها بسته‌تر شدند. من اثر فریاد سوم را هم امتحان کردم، ولی دیگر خبری از حرکات دیگر نبود و چشم‌ها همان نگاه خیره آدم‌های مُرده‌ی عادی را پیدا کرده بودند. من فقط آنچه توانستم مشاهده کنم، کاملا مبسوط با جزئیات دقیق برای شما بازگو کردم. کل ماجرا بیست‌ و پنج تا سی ثانیه بیشتر طول کشیده بود.

 اتفاقی که دکتر بوریو شاهد آن بود، تنها مورد نبود؛‌ بلکه دیگران نیز شاهد ماجراهای مشابهی بوده‌اند. در مثالی دیگر، هنگامی که شارلوت کوردای در قرن هجدهم اعدام شد، یکی از جلادها به ‌صورت او سیلی سختی زد؛ شاید او با این سیلی انزجار شدید خود از نقش شارلوت در ترور ژان پل مارات از چهره‌های مهم انقلاب فرانسه را نشان می‌داد. ولی وقتی که سر شارلوت را بلند کرد، متوجه شد چشمان او با نگاهی خشمگین به او دوخته شده‌اند.

هرچه موضوع عجیب باشد یا موارد اغراق‌شده آن را در فیلم‌های سینمایی زیاد دیده باشید؛ باید بگوییم که این ماجرا تا حد زیادی واقعیت دارد. تحقیقات متعددی انجام شده است که نشان می‌دهد مغز اندکی پس از جدا شدن از بدن فعال است. پژوهشگران در مقاله‌ای که در سال ۲۰۱۱ منتشر کردند، نشان دادند که فعالیت الکتریکی مغز موش‌ بیش از ۱۷ ثانیه پس از بریده شدن سر ادامه دارد. بعد از گذشتن این بازه زمانی، یک موج بزرگ الکتریکی در مغز پخش می‌شود که ممکن است همان مرگ مغزی باشد. نقطه‌ای که مغز کاملا از کار می‌افتد و مرگ سلول‌های عصبی شروع می‌شود. البته این را با مرگ بیولوژیکی اشتباه نگیرید که در آن تمام اعضای بدن از کار می‌افتند. علاوه بر این، حداقل پژوهشگران در یک پژوهش امکان زنده کردن سلول‌های مغز را مطرح کرده‌اند.

اجساد آخرالزمانی

اجساد آخرالزمانی

همه ما درباره سناریوهای فاجعه‌آمیز شنیده‌ایم که در صورت ادامه گرم شدن کره زمین ممکن است با آن مواجه شویم. روزبه‌روز به سطح نگرانی‌ها از بروز فجایعی همچون تغییرات چشمگیر در اکوسیستم‌های حساس (سد بزرگ مرجانی، ممکن است معروف‌ترین نمونه باشد)، وقوع طوفان‌های عظیم و بی‌سابقه و زیر آب رفتن سواحل دنیا و مواردی از این دست افزوده می‌شود.

یکی از غیرمعمول‌ترین سناریوهایی که با ادامه گرم شدن کره زمین می‌تواند به وقوع بپیوندد از بند رها شدن برخی از مرگبارترین انواع طاعون است. البته بسیاری از انواع طاعون‌ها مدت‌ها است که از صفحه روزگار محو شده‌اند، ولی روی کاغذ این امکان وجود دارد که گرم شدن کره زمین بتواند موجب ذوب شدن برخی از سردترین نقاط جهان شود. شاید اجساد کسانی که بر اثر برخی از ویروس‌های تقریبا ریشه‌کن شده مانند آبله که هنوز هم ترسناک است جان خود را دست داده‌اند، موجب پخش شدن دوباره ویروس شوند. ویروس آبله تنها در قرن بیستم جان بین ۳۰۰ تا ۵۰۰ میلیون نفر را گرفت و به این جهت، شیوع دوباره‌ی آن می‌تواند واقعا ترسناک باشد.

نکته جالب اینکه در سال ۱۹۹۱، تیمی از محققان روسیه‌ای در حوزه‌ی سلاح‌های بیولوژیکی به رود کولیما در سیبری (یکی از سردترین مکان‌های روی زمین که مکان مناسبی برای مومیایی طبیعی است) رفتند تا امکان وقوع چنین سناریویی را بررسی کنند. این محققان به‌دنبال بررسی قربانیان بیماری آبله بودند که در خاک منجمد سیبری دفن شده بودند.

جلد این کتاب تمام چیزی است که از  یوناس رایت به یادگار مانده

در مقاله‌ای که در این رابطه در سال ۲۰۰۲ منتشر شد، می‌خوانیم:

این نگرانی وجود دارد که با جاری شدن سیل در بهار، بقایای (اجساد) به منطقه مسکونی برده شود و احتمالا ویروس آبله دوباره احیا شود. مقامات شهر یاکوتسک نیز از تیمی از محققان درخواست کردند تحقیقاتی در نزدیکی رود کولیما انجام دهند. در مستندات ارائه‌شده از این تحقیق، دوربین روی گروهی از محققان زوم می‌کند که به دور جسد یک کودک غوطه‌ور در آبِ ‌گل‌آلود جمع شده‌اند.

محققان به آرامی چند لایه لباس از پوست گوزن را جدا کردند تا لکه‌های سیاه و جوش‌های چرکی آبله را پیدا کنند. وقتی محققان به ساق پا می‌رسند، مایع چرکینی از گوشت اسفنجی بیرون می‌زند. چند دقیقه بعد آن‌ها کار خود را به پایان رسانده و تابوت را با مواد ضدعفونی‌کننده سر جای اولش بازمی‌گردانند تا سعی کنند مانع از سرایت آبله به دیگران (به‌صورت تصادفی یا به طریق دیگری) شوند.

محققان نمونه‌هایی که از تابوت این کودک جمع‌آوری کرده بودند با خود به آزمایشگاه بردند؛ ولی در کمال تعجب متوجه شدند که در این نمونه‌ها هیچ نشانی از آبله وجود ندارند. ممکن است این شواهد به لطف چرخه‌ی مداوم انجماد و ذوب جسد از بین رفته باشد، البته این به این معنا نیست که محققان می‌توانند احتمال احیای مجدد ویروس‌ها با گرم شدن کره زمین را رد کنند. بااین‌حال، یکی از اعضای مرکز کنترل و پیشگیری بیماری ایالات متحده در این رابطه اظهار داشت که بعید است گرم شدن کره زمین خاک منجمد را ذوب کند و موجب بروز همه‌گیری جهانی از نوع کرونا یا موارد مشابه آن شود.

و البته اگر همچنین ویروس‌هایی به طریقی دوباره احیا شوند، از زمانی‌که موجب مرگ‌ میلیون‌ها نفر شده‌اند، اوضاع تغییر کرده است. در حال ‌حاضر، داروها و واکسن‌های زیادی دردسترس هستند و پیشرفت‌های علمی زیادی در حوزه مطالعه و بررسی ویروس‌ها حاصل شده است. ولی با تمام این اوصاف ترجیح می‌دهیم ویروس‌ها در همان خاک منجمد به حال خودشان رها شوند!

کتاب‌هایی که با پوست انسان صحافی شده‌اند

کتاب‌هایی که با پوست انسان صحافی شده‌اند

آیا تا به حال به این فکر کرده‌اید کتابی را آنقدر دوست داشته باشید که واقعا به خاطرش بمیرید؟! اگر اینطور است، مراقب خودتان باشید. چون قبلا چنین مواردی داشتیم. بوده‌اند کسانی که معنای «همیشه در کتابخانه‌ بودن» را کاملا دستخوش تغییر کرده‌اند. درواقع، اکنون در بین مجموعه‌ی ۱۵ میلیون جلد کتاب کتابخانه‌ دانشگاه هاروارد دستکم دو کتاب نگه‌داری می‌شود که با پوست انسان صحافی شده‌اند.

با وجود بیش از ۱۵ میلیون جلد کتاب در این کتابخانه‌ی بی‌نظیر، غیر ممکن است بدانیم چند جلد کتاب از پوست انسان صحافی شده‌اند. البته انجام چنین کاری ممکن است، ولی مستلزم آزمایش‌های گسترده‌ و بسیار زمان‌بری است. بنابراین درحال‌حاضر بهتر است به همان دو جلد کتاب بسنده کنیم. در صفحه‌ی آخر یکی از این دو کتاب که یک رساله حقوق به زبان اسپانیایی است، یادداشت تکان‌دهنده‌ای به این شرح به چشم می‌خورد:

جلد این کتاب تمام آن‌چیزی است که از دوست عزیزم یوناس رایت به یادگار مانده است که روز چهارم آگوست سال ۱۶۳۲ توسط واووما زنده زنده پوست کَنده شد. پادشاه میمباسا کتاب را به من داد و این کتاب از اموال جوناس بیچاره است که قسمتی از پوست او برای صحافی آن استفاده شده است. خدایش بیامرزد و روحش قرین رحمت الهی.

شاید آنچه در اینجا شرحش آمد، برای بسیاری از خوانندگان وحشتناک باشد (شکی نیست که هست!) ولی عقیده مردم در قرن هفدهم در این مورد کاملا با حالا فرق داشت. در آن روزگار، بسیاری بخشی از جسد عزیزان خود را به یادگار نگه می‌داشتند؛ همچون به یادگار نگه داشتن مو (خصوصا موی معشوق) که تا همین اواخر امری مرسوم و پذیرفته شده بود. این سنت در طول قرن هفدهم بسیار رواج پیدا کرد و تا قرن نوزدهم هم ادامه یافت. درواقع، ماجرای کتاب بعدی که شرح می‌دهیم در اواخر قرن نوزدهم اتفاق افتاده است. ماجرای کتاب دوم مربوط به کتابی است به‌نام «سرنوشت روح» مربوط به سال ۱۸۸۰ که درواقع مجموعه‌ای از مقاله‌ها در مورد ماهیت روح انسان است که توسط شاعر فرانسوی، آرسین هوسای نوشته شده است.

یادداشت‌های همراه این کتاب نشان می‌دهد که این کتاب با پوست کمر زنی صحافی شده که بر اثر سکته در بیمارستان روانی در فرانسه جان سپرده است. بله این کتاب از پوست یک بیمار روانی صحافی شده و البته که چیزی به ارزش آن نمی‌افزاید! یکی از دوستان نویسنده که ظاهرا مسئول صحافی کتاب نیز بوده در توجیه این کار در نامه‌ای نوشت: «کتابی در مورد روح انسان شایسته‌ی پوست انسان است.»

سفر پرماجرای مغز انیشتین

سفر پرماجرای مغز انیشتین

هنگامی که آلبرت انیشتین روز ۱۸ آوریل سال ۱۹۵۵ در پرینستون، نیوجرسی درگذشت، هنوز عرق از تنش خشک نشده بود که بخشی از جسدش سفری دور و درازی را شروع کرد که تا چند دهه ادامه پیدا کرد. ماجرا اینطور بود که چند ساعت پس از مرگ انیشتین بر اثر آنوریسم آئورت شکمی، آسیب‌شناسی به‌نام توماس هاروی مغز اینشتین را از جمجمه او برداشت و آن را ۲۴۰ قسمت کرد. او بسیاری از بخش‌های مغز انیشتین را در شیشه‌های حاوی فرمالدهید در منزل خود نگه‌داری می‌کرد و همچنین بخش‌هایی از آن را نیز در صندوق عقب ماشین خود گذاشته بود.

اگر به‌نظر شما این ماجرا ترسناک نیست، باید بگوییم بدترین قسمت قضیه این است که هاروی این کار را با وجود میل باطنی انیشتین برای سوزانده شدن انجام داده بود. کارفرمایان هاروی او را توبیخ کردند. ولی او بعدا توانست اجازه پسر انیشتین را دریافت کند. البته که ترسناکی این ماجرا به همین‌جا ختم نشد. هاروی سرانجام شغل خود را هم از دست داد، چون حاضر نشد مغز را به دانشمندان بدهد. جالب آنکه خانواده انیشتین تنها برای انجام تحقیقات علمی اجازه استفاده از مغز مشهورترین فیزیکدان تاریخ را به او داده بودند. هاروی به خانواده انیشتین گفته بود که راز نبوغ او در ریاضیات و فیزیک احتمالا در ساختار منحصر به فردش نهفته باشد. البته در این شکی نیست که حق با او بود، ولی هاروی پس از اخراج شدن از دادن مغز انیشتین به دیگران خودداری کرد و آن را همراه خود برد (عملا دزدید!)

در ادامه بخوانید:

سرانجام بخش‌هایی از مغز به دست دانشمندان رسید؛ ولی هاروی تا سال‌ها به هر کجا که می‌رفت مغز انیشتین را هم همراه خود می‌برد. گفته می‌شود که هاروی در این سال‌ها مغز انیشتین را داخل شیشه‌ای گذاشته بود که روی آن نوشته شده بود: «شراب سیب کوستا.» روزنامه‌نگاری به‌نام مایکل پاترنیتی در سال ۱۹۹۷ به‌همراه هاروی از نیوجرسی به کالیفرنیا سفر کردند تا با نوه اینشتین دیدار کنند. این دو مغز انیشتین را هم همراه خود بردند. بااین‌حال، نوه انیشتین به هاروی گفت که مغز را نمی‌خواهد! به این ترتیب مغز همچنان نزد هاروی باقی ماند تا اینکه بالاخره سر از بیمارستان پرینستون درآورد.

آزمایش جنجالی سیفلیس در تاسکیگی

آزمایش جنجالی سیفلیس در تاسکیگی

آزمایش تاسکیگی یکی از بدنام‌ترین پرونده‌های اخلاق پزشکی در تاریخ معاصر است که همچنان جنجال‌های پیرامون آن مورد بحث است. این آزمایش جنجالی که هدف آن اندازه‌گیری میزان پیشروی سیفلیس در مردان آمریکایی‌ آفریقایی‌تبار بود،‌ در سال ۱۹۳۲ شروع شد. آزمایش تاسکیگی با همکاری خدمات بهداشت عمومی ایالات‌ متحده و مؤسسه تاسکیگی انجام می‌گرفت. در ابتدا این آزمایش قرار بود تنها به مدت ۶ ماه انجام گیرد؛ ولی در کمال شگفتی تا چهار دهه به طول انجامید.  

در این آزمایش در مجموع ۳۹۹ مرد فقیر و عمدتا بی‌سواد مبتلا به سیفلیس بدون هیچ درمانی به حال خود رها شدند. با پایان آزمایش، تنها ۷۴ نفر از کسانی که در آن شرکت داشتند زنده ماندند. در طول این آزمایش، ۲۷ نفر مستقیما بر اثر سیفلیس جان خود را از دست دادند، ۱۰۰ نفر به‌علت عوارض ناشی از آن درگذشته، ۴۰ نفر بیماری را به همسران خود منتقل کرده و ۱۹ نفر از فرزندان آن‌ها نیز با سیفلیس مادرزادی متولد شدند.

در این ماجرا که نقض آشکارای حقوق بشر (دقت داشته باشید که این ماجرا نه قرون وسطی بلکه در آمریکای قرن بیستم اتفاق افتاده) بود، نه‌تنها شرکت‌کنندگان در آزمایش اصلا رضایت خود را اعلام نکرده بودند، بلکه روحشان از ماجرا خبر نداشت. محققان در تمام مدت به آن‌ها دروغ گفته بودند. آن‌ها به‌جای گفتن حقیقت به بیماران گفته بودند که بیماری‌شان «خون بد» است و اگر در آزمایش شرکت کنند می‌توانند از درمان‌های لازم و حق بیمه و در صورت مرگ، کفن و دفن رایگان بهره‌مند شوند.

مسلما در زمان شروع آزمایش، روش‌های درمان سیفلیس بسیار سمی و خطرناک بودند. دانشمندان هم این آزمایش را شروع کرده بودند تا بفهمند آیا می‌توان مبتلایان به سیفلیس را همان‌طور بدون معالجه به حال خودشان رها کرد یا خیر. هر چند هیچ موضوع نمی‌توانست توجیهی برای دروغ گفتن به بیماران باشد. علاوه بر این، دسترسی گسترده به پنی‌سیلین در دهه ۱۹۴۰ اساسا ادامه آزمایش را غیرقابل توجیه می‌کرد.

این تنها آغاز اعمال ددمنشانه‌ی واحد بدنام ۷۳۱ بود

درمان با پنی‌سیلین می‌توانست جلوی مرگ‌ومیر بیماران را بگیرد و از روش‌های درمانی قابل‌اعتماد نیز به حساب می‌آید. پس از جنجال‌هایی که پیرامون آزمایش تاسکیگی به‌وجود آمد، مرکز کنترل و پیشگیری بیماری ایالات‌متحده در تحقیقات خود هیچ مدرکی دال بر حق انتخاب شرکت‌کنندگان در آزمایش برای خروج از آن پیدا نکرد. این در حالی بود که در آن زمان روش درمانی جدید و بسیار مؤثری برای درمان بیماری دردسترس عموم قرار گرفته بود. مشکل دیگر این آزمایش همان‌طور که قبلا گفته شد، این بود که به این افراد گفته نشده بود که چه بیماری دارند. به این ترتیب، آن‌ها ناغافل همسران خود را نیز مبتلا کردند.

 در سال ۱۹۷۴ خانواده‌های قربانیان به دادگاه شکایت بردند و سرانجام توافقی بین دو طرف دعوا انجام گرفت. به موجب این توافق غرامت ۱۰ میلیون دلاری شامل خدمات درمانی مادام‌العمر برای تمام بازماندگان و خانواده‌های آن‌ها از سوی دولت آمریکا پرداخت شد. البته واضح است که پول نمی‌تواند زندگی یا سلامتی را به هیچ‌کس بازگرداند.

و بالاخره، ترسناک‌ترین ماجرا را برای آخر مقاله کنار گذشته‌ایم!  

آزمایش‌های واقعی هزارپای انسانی در ژاپن

آزمایش‌های واقعی هزارپای انسانی در ژاپن

در اوایل تا اواسط قرن بیستم، دانشمندان ژاپنی گویی به یوزف مِنگِله، (دانشمند دیوانه‌ نازی ملقب به فرشته مرگ) درس پس می‌دادند. در ژاپن هم مانند آزمایش‌های بدنام منگله، گروهی از پزشکان و دانشمندان ژاپنی در حال انجام آزمایش‌های وحشتناکی بودند که عمدتا روی افراد زنده، بدون دارو و بی‌هوشی (بیشتر قربانیان بخت‌برگشته اسرای جنگی بودند) انجام می‌گرفتند. البته این آزمایش‌ها تنها شامل جراحی‌های ساده یا زیبایی نبودند، بلکه قضایای هولناکی مانند هزارپای انسانی هم در کار بود.

این آزمایش‌ها هولناک و غیر انسانی بسیار متنوع بودند که ذکر آن در این مختصر نمی‌گنجد؛ بنابراین تنها به چند مورد اشاره کنیم. در یک مورد پزشکان با جراحی دست و پای یک زن را جدا کردند و سپس جای آن‌ها را با هم عوض کردند. یعنی این زن بیچاره به‌جای یک پا، دست و به‌جای یک دست، پا داشت. این تنها آغاز اعمال ددمنشانه‌ی واحد بدنام ۷۳۱ بود. در آزمایش دیگری، پزشکان معده‌ یک بیمار زنده را از بدنش خارج کردند تا ببینند وقتی مری مستقیما به روده وصل شود، چه اتفاقی می‌افتد.

اگر به نظرتان مواردی که گفتیم کافی نیستند، دقت داشته باشید گزارش شده است که تأسیساتی که واحد ۷۳۱ را در خود جای داده بود، تجهیزات لازم برای تولید بیش از ۳۰ کیلوگرم یرسینیا پستیس، باکتری عامل طاعون بوبونیک، طی چند روز را داشت. همان‌طور که در سطور قبل گفتیم، این بیماری به قدری مهلک بود که در قرن چهاردهم بین ۳۰ تا ۶۰ درصد از کل جمعیت اروپا را به کام مرگ کشاند. در طی یکی از این موارد شیوع که به «طاعون بزرگ لندن» مشهور است، از هر پنج نفر از ساکنان شهر یک نفر جان خود را از دست می‌داد. البته ناگفته نماند که برخی از آزمایش‌های واحد ۷۳۱ و همینطور تحقیقات حزب نازی برای علم مفید بودند؛ ولی اینها نمی‌تواند ما را از اصل قضیه که همان زیرپای گذاشتن موازین اخلاقی است دور کند.

بمنظور اطلاع از دیگر خبرها به صفحه اخبار فناوری مراجعه کنید.
منبع خبر

نوشته های مشابه

بستن